تبليغاتX
کوچ

این روزها بار دیگر فضای عمومی جامعه سرشار از یاد امام خمینی شده است. او که جزو نوادر و بزرگان تاریخ ایران و به نوعی جهان بوده است. اما متاسفانه بسیاری از ابعاد شخصیت و اندیشه ایشان ناشناخته مانده و یا کمتر مورد توجه قرار گرفته است. در آستانه بیست و دومین سالروز رحلت امام، خواندن غزلی از ایشان که به نوعی برآورنده مقصودشان نیز بود، می تواند روح فزا و دل نشین باشد.

از غم دوست در این میکده فریاد کشم
دادرس نیست که در هجر رخش داد کشم

داد و بیداد که در محفل ما رندی نیست
که برش شکوه برآرم، داد زبیداد کشم

شادیم داد، غمم داد و جفا داد و وفا
با صفا منت آن را که به من داد کشم

عاشقم، عاشق روی تو، نه چیز دگری
بار هجران و وصالت به دل شاد کشم

در غمت ای گل وحشی من ای خسرو من
جور مجنون ببرم تیشه فرهاد کشم

مردم از زندگی بی تو که با من هستی
طرفه سری است که باید بر استاد کشم

سال‌ها می‌گذرد، حادثه‌ها می‌آید
انتظار فرج از نیمه خرداد کشم

نوشته شده توسط کوچ در ساعت 13:26 | لینک  | 

در ابتدای دفتر دوم مثنوی با داستان کوتاهی آشنا شدم که طبق معمول داستان های مثنوی خیلی پرمغز بود و بسیار منو به فکر فرو برد. یه جستجویی تو تفاسیر مثنوی البته بیشتر در فضای مجازی کردم به نکات جالبی رسیدم. این ابیات عبارتند از:

دزدکـــی از مـــارگیــــری مـــار بـرد

زابلهــــی آنـــرا غنیمت می شمرد

وارهیـــد آن مــــارگیر از زخــــم مار

مـــــار کشـــت آن دزد  او  را زار زار

مــــارگیـــرش دید پــس بشناختش

گفـــت از جـــان مــار من پرداختش

در دعــــا مــی خواستی جانم از او

کــــش بیابـــم  ، مــار بستانم از او

شکــــر حـق را کان دعا مردود شد

مــــن زیان پنداشتم ، آن سود شد

بـس دعاها کان زیان است و هلاک

وز کــــرم مــــی نشنـود یزدان پاک

 

شاید بتوان گفت به نوعی مولانا این داستان را از قرآن اقتباس کرده است. آنجا که خدای متعال در سوره مبارکه بقره در آیه 216 می فرماید :

"وَعَسَى أَن تَكْرَهُواْ شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ وَعَسَى أَن تُحِبُّواْ شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَّكُمْ وَاللّهُ يَعْلَمُ وَأَنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ"

(شاید چیزی را ناخوش بدارید و در آن خیر شما باشد و شاید چیزی را دوست داشته باشید و برایتان ناپسند افتد . خدا می داند و شما نمی دانید)

با تشکر از وبلاگ دریا

نوشته شده توسط کوچ در ساعت 14:53 | لینک  | 

یکی از زیباترین آلبوم های موسیقی که تاکنون شنیده ام یادگار دوست شهرام ناظری است. به واقع شنیدن این آلبوم روح و جان را تازه می کند و انسان را از خود بیخود می کند و به رهایی وا می دارد. این روزها بیش از گذشته به این آلبوم می اندیشم و به آن گوش می سپارم. بد ندیدم متن ابیات این آلبوم را اینجا منعکس کنم. ابیاتی که حاوی عشق بی نظیر و ماندگار مولوی است و از سوز جان برخاسته است و چونان عشق ماندگار مولانا هماره تازه و پر طراوات است.

 

ای دوست ! قبولم کن و جانم بستان     مستم کن و وز هر دو جهانم بستان

با هرچه دلم قرار گیرد بی تو . . .          آتش به من اندر زن و آنم بستان

 

ای زندگی تن و توانم همه تو!             جانی و دلی  ای دل و جانم همه تو

تو هستی من شدی از آنی همه من    من نیست شدم در تو  از آنم همه تو

 

 

باز آی که تا به خود نیازم بینی                بیداری شب های درازم بینی

نی ،نی غلطم که خود فراق تو مرا          کی زنده رها کند که بازم بینی

هر روز دلم در غم تو زارتر است              وز من دل بیرحم تو بیزارتر است

بگذاشتی ام غم تو نگذاشت مرا            حقا که غمت از تو وفادارتر است

بر من در وصل بسته می دارد دوست      دل را به عنا شکسته می دارد دوست

زین پس من و دلشستگی بر در او          چون دوست دل شکسته می دارد دوست

 

خود ممکن آن نیست که بردارم دل         آن به  که به سودای تو بسپارم دل

گر من به غم عشق تو نسپارم دل         دل را چه کنم؟ بهر چه میدارم دل

 

در عشق تو هر حیله که کردم،هیچ است

                                             هر خون جگر که بی تو خوردم،هیچ است

از درد توهیچ روی درمانم نیست

                                                            درمان که کند مرا؟ که دردم هیچ است

من بودم و دوش، آن بت بنده نواز

                                                        از من همه لابه بود و از وی همه ناز

شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید

                                                     شب را چه گنه ، حدیث ما بود دراز

 

 

دلتنگم و دیدار تو درمان من است     بی رنگ رخت زمانه زندان من است

بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی       آن چه از غم هجران تو بر جان من است

 

 

ای نور دل و دیده و جانم !  چونی؟     و ای آرزوی هر دو جهانم! چونی؟

من بی لب لعل تو چنانم که مپرس      تو بی رخ زرد من ندانم چونی

 

افغان کردم،بر آن فغانم میسوخت      خاموش کردم، چو خاموشانم میسوخت

از جمله کرانها برون کرد مرا             رفتم به میان و در میانم میسوخت

 

من درد تو را زدست آسان ندهم        دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم           که آن درد به صد هزار درمان ندهم

 

اندر دل بی وفا غم و ماتم باد            آن را که وفا نیست ز عالم کم باد

دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد؟    جز غم،که هزار آفرین بر غم باد

 

در عشق تو ام،نصیحت و پند چه سود؟     زهراب چشیده ام مرا قند چه سود؟

گویند مرا که،بند بر پاش نهید                  دیوانه دل است،پام بر بند چه سود؟

 

من ذره و خورشید لقایی تو مرا             بیمار غمم عین دوایی تو مرا

بی بال پر اندر پی تو میپرم             من که شده ام،چو کهربایی تو مرا

 

غم را بر او گزیده میباید کرد          وز چاه طمع بریده میباید کرد

خون دل من ریخته میخواهد یار     این کار مرا به دیده میباید کرد

 

آبی که از این دیده چو خون میریزد               خون است، بیا ببین که چون میریزد

پیداست که خون من چه برداشت کند           دل میخورد و دیده برون میریزد

 

عاشق همه سال مست و رسوا بادا             دیوانه و شوریده و شیدا بادا

با هوشیاری غصه هر چیز خوریم                  چون مست شدیم،هرچه بادا بادا

 

دل در غم عشق مبتلا خواهم کرد          دل را سپر تیر بلا خواهم کرد

عمری که نه در عشق تو بگذاشته ام      امروز به خون دل قضا خواهم کرد 

 

از بس که برآورد غمت آه از من           ترسم که شود به کام بدخواه از من

دردا که ز هجران تو ای جان جهان!      خون شد دلم و دلت نه آگاه از من

 

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد            بیچاره دلم در غم بسیار افتاد

بسیار فتاده بود اندر غم عشق           اما نه چنین زار که این بار افتاد

 

سودای تو را بهانه ای بس باشد            مدهوش تو را ترانه ای بس باشد

در کشتن ما چه میزنی تیر جفا؟            ما را سر تازیانه ای بس باشد 

 

ما کار رو دکان و پیشه را سوخته ایم               شعر غزل و دو بیتی آموخته ایم

در عشق، که او جان و دل و دیده ی ماست      جان و دل ودیده، هر سه را سوخته ایم

 

با تشکر از وبلاگ آواز ایرانی 


نوشته شده توسط کوچ در ساعت 10:12 | لینک  | 

امروز به تعبیر تقویم ها، سالروز فرار شاه معدوم از ایران است. سی و دو سال پیش در چنین روزی فردی که خود را وارث تاریخ ایران می دانست و به دنبال برپایی تمدنی جدید بود، در میان شادی و سروری ملی، کشور را ترک کرد تا روزگار دروغ و فریب به سر آید و عهدی نوین در تاریخ ایران آغاز شود. شاهی که در پی کودتای ضد ملی 28 مرداد، به قدرت بازگشت و چه جالب بود که پس از آن، همیشه سالروز این کودتای سیاه را جشن می گرفت. به یقین روز 26 دی 57 یکی از زیباترین روزها در تاریخ ملت ایران بود، روزی که همه فهمیدند که باطل رفتنی است و روزگار تلخ می تواند به سرآید. این روزها در سالروز چنین رخداد نیکویی، در تونس نیز چنین رخدادی به وقوع پیوسته است و دیکتاتوری که بیست و چند سال پیش با کودتایی غیرقانونی بر سر کار آمده بود، در میان خشم و اعتراض همگانی پا به فرار گذاشت و نکته مهم این جاست که همانند شاه سابق ایران کمتر کشوری بود که پذیرای دیکتاتور تونس باشد و این گویا سنت همیشه تاریخ است. در این روز فرخنده، خوانش شعری امید آفرین و طرب انگیز از هوشنگ ابتهاج شاید خالی از لطف نباشد:

بانگ خروس از سرای دوست برآمد
خیز و صفا کن که م‍ژده سحر آمد
چشم تو روشن !
باغ تو آباد!
دست مریزاد!
همت حافظ به همره تو ، که آخر
دست به کاری زدی و غصه سر آمد !
بخت تو برخاست 
صبح تو خندید
وز نفست تازه گشت آتش امید
وه که به زندان ظلمت شب یلدا
نور ز خورشید خواستی و برآمد
گل به کنارست
گلشن و کاشانه پر زشور بهارست
بلبل عاشق ! بخوان به کام دل خویش
باغ تو شد سبز و سرخ گل به بر آمد
جام تو پر نوش!
کام تو شیرین !
روز تو خوش باد!
کز پس روزگار تلختر از زهر
بار دگر روزگار چون شکر آمد
رزم تو پیروز
بزم تو پر نور
جام به جام تو می زنم ز ره دور !
شادی آن صبح آرزو که ببینم
بوم از این بام رفت و خوش خبر آمد !

نوشته شده توسط کوچ در ساعت 13:54 | لینک  | 

در آستانه شب یلدا، خوانش دوباره شعری زیبا از هوشنگ ابتهاج با عنوان "زندان شب یلدا" می تواند مفید باشد. امید که هیچ شبی چونان شب یلدا طولانی نباشد.


چند اين شب و خاموشي؟ وقت است كه برخيزم
وين آتش خندان را با صبح برانگيزم

گر سوختنم بايد افروختنم بايد
اي عشق بزن در من كز شعله نپرهيزم

صد دشت شقايق چشم در خون دلم دارد
تا خود به كجا آخر با خاك در آميزم

چون كوه نشستم من با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخيزد آنگاه كه برخيزم

برخيزم و بگشايم بند از دل پر آتش
وين سيل گدازان را از سينه فروريزم

چون گريه گلو گيرد از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افروزد در صاعقه آويزم

اي سايه ! سحرخيزان دلواپس خورشيدند
زندان شب يلدا بگشايم و بگريزم

نوشته شده توسط کوچ در ساعت 10:56 | لینک  | 

یکی از زیباترین اشعار شاملو که همیشه برایم تاثیرگذار بوده است، شعری است که او در اوایل دهه 40 شمسی در نقد انقلاب به اصطلاح شاه و ملت سرود. در این ایام، خواندن دوباره این شعر بی مناسبت نیست.

با چشم‌ها
ز حیرت این صبح نابه‌جای

خشکیده بر دریچه‌ی خورشید  چارتاق
بر تارک سپیده‌ی این روز  پابه ‌زای،
دستان بسته‌ام را
آزاد کردم از
زنجیرهای خواب.

فریاد برکشیدم:

اینک
چراغ معجزه
مردم

تشخیصِ نیم‌شب را از فجر
درچشم‌های کوردلی‌تان
سویی به جای اگر
مانده‌ست آن‌قدر،

 تا از کیسه تان نرفته تماشا کنید خوب
در آسمان شب
پرواز آفتاب را

با گوش‌های ناشنوای‌تان
این طُرفه بشنوید:
در نیم ‌پرده‌ی شب
آواز آفتاب را

 دیدیم
گفتند: خلق نیمی
پرواز روشن‌اش را.آری

 نیمی به شادی از دل
فریاد برکشیدند:با گوش جان شنیدیم ، آواز روشنش را

باری
من با دهان حیرت گفتم :

ای یاوه

        یاوه

             یاوه

                  خلایق !

مستید و منگ؟!!
یا به تظاهر تزویر میکنید؟

 از شب هنوز مانده دو دانگی.
ور تائبید و پاک و مسلمان
نماز را
از چاوشان نیامده بانگی !

 هر گاوگندچاله دهانی
آتش‌فشان روشن خشمی شد :

 این گول بین
که روشنیِ آفتاب را
از ما دلیل می‌طلبد.

 توفان خنده‌ها...

 خورشید را گذاشته،
می­خواهد
با اتکا به ساعت شماطه دار خویش
بیچاره خلق را متقاعد کند

که شب
از نیمه نیز بر نگذشته است

 توفانِ خنده‌ها...

 من
درد در رگانم
حسرت در استخوانم
چیزی نظیر آتش در جانم پیچید.

 سرتاسر وجود  مرا
گویی
چیزی بهم فشرد

تا قطره‌ای به تفته گی  خورشید
جوشید از دو چشمم.
از تلخی  تمامی  دریاها
در اشکِ ناتوانیِ خود ساغری زدم.

آنان به آفتاب شیفته بودند
زیرا که آفتاب
تنهاترین حقیقتشان بود
احساسِ واقعیتشان بود.
با نور و گرمی‌اش
مفهوم  بی ‌ریای رفاقت بود
با تابناکی‌اش
مفهومِ بی‌فریب صداقت بود.

ای کاش می‌توانستند
از آفتاب یاد بگیرند
که بی‌دریغ باشند
در دردها و شادی‌ هاشان

حتی
با نان خشکشان

 و کاردهایشان را
جز از برای ِ قسمت کردن
بیرون نیاورند

 

افسوس
آفتاب مفهوم  بی‌دریغِ عدالت بود و

آنان به عدل شیفته بودند و
اکنون
با آفتاب گونه ای
آنان را
اینگونه دل فریفته بودند !!

ای کاش می‌توانستم
خون  رگان  خود را

من

قطره
       قطره
             قطره

                   بگریم     

تا باورم کنند.

 ای کاش می‌توانستم
یک لحظه می‌توانستم ای کاش

 بر شانه‌های خود بنشانم
این خلقِ بی‌شمار را،
گرد حباب  خاک بگردانم
تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست
و باورم کنند.

 ای کاش
می‌توانستم!

نوشته شده توسط کوچ در ساعت 14:39 | لینک  | 

این روزها سالروز اعزام من به خدمت سربازی است. اول شهریور 1386 دوران جدیدی از زندگی خود را آغاز کردم که هجده ماه طول کشید و سرشار از خاطرات تلخ و شیرین بود که تعریف از هر کدام از آن ها نیازمند فرصتی موسع است. اما سرمایه اصلی این دوران دوستان ارزشمند و باوقاری است که برخی از آن ها هم در فضای وب حضور دارند، مثل ققنوس خیس، سودارو. البته بد نیست به وبلاگ یاران ۴۵ هم اشاره کنم که توسط یکی از هم خدمتی های عزیز برای حفظ ارتباط بین دوستان هم دوره تشکیل شد، هر چند که مدتی است که چندان فعال نیست.

از جمله خصوصیات اصلی دوران خدمت، واژگان مرسوم و مصطلح است که انسان را وارد بازی زبانی جدیدی می کند و مدتی طول می کشد تا انسان با این واژگان و کاربردهای آن آشنا شود. برای من نخستینِ این واژگان، واژه "دانشجو" بود که در ابتدای ورود به پادگان آموزشی با آن مواجه شدم. استعمال این واژه در نامیدن ما سربازان جدیدالورود باعث اعتراض برخی شد، اما پس از مدتی فهمیدیم که در این پادگان به سربازان تحصیلکرده بالای دیپلم لفظ دانشجو اطلاق می شود و این جا بود که همگان به کاربرد جدید واژه دانشجو پی بردیم.

به هر حال تجربه خدمت، به نظرم تجربه بسیار مفیدی بود، هر چند که باعث از دست رفتن بسیاری از فرصت های شغلی و نیز تا حدودی عقب ماندن از قافله زندگی می شود، اما وقتی خدمت اجباری است و تقریبا راه گریزی از آن متصور نیست، باید سعی در حداکثر بهره گیری از تجارب مفید آن نمود. البته من سال گذشته در دو نوشتار مستقل به بیان برخی دیگر تجربیات خود از خدمت پرداخته ام که شاید خواندن دوباره آن ها خالی از لطف نباشد: پادگان و مدیریت پادگانی، استحاله هویت

چهارم شهریور، سالروز درگذشت مهدی اخوان ثالث از شاعران برجسته معاصر است. نام این شاعر گرانقدر بیش از هر چیز با مفهوم وطن و میهن پیوند خورده است. بی مناسبت ندیدم که این مطلب را با شعری از ایشان به پایان برم:

... باری ، حکایتی ست
حتی شنیده ام
 
بارانی آمده ست و به راه اوفتاده سیل
 
هر جا که مرز بوده و خط ،‌پاک شسته است
 
چندان که شهربند قرقها شکسته است
 
و همچنین شنیده ام آنجا
باران بال و پر
 
می بارد از هوا
 
دیگر بنای هیچ پلی بر خیال نیست
 
کوته شده ست فاصله ی دست و آرزو
 
حتی نجیب بودن و ماندن ، محال نیست
 
بیدار راستین شده خواب فسانه ها
 
مرغ سعادتی که در افسانه می پرید
هر سو زند صلا
 
کای هر کئی ! بیا
 
زنبیل خویش پر کن ، از آنچت آرزوست
و همچنین شنیده ام آنجا
چی ؟
لبخند می زنی ؟
من روستاییم ، نفسم پاک و راستین
 
باور نمی کنم که تو باور نمی کنی
آری ، حکایتی ست
 
شهری چنین که گفتی ، الحق که ایتی ست
 
اما
 
من خواب دیده ام
 
تو خواب دیده ای
او خواب دیده است
ما خواب دی...ـ
بس است

نوشته شده توسط کوچ در ساعت 14:2 | لینک  | 

این روزها اخبار سیل دهشتناک پاکستان در صدر اخبار رسانه های دیداری و شنیداری جهان قرار دارد.  کشته و زخمی شدن چند هزار نفر و آوارگی چندین میلیون نفر به همراه رواج بیماری های مسری و خطرناک در کنار تخریب گسترده محیط زیست وضعیت نابسامانی را به وجود آورده است که دل هر انسانی را به درد می آورد. رخداد سیل همانند زلزله، توفان، خشکسالی از جمله بلایای طبیعی است که هر از چند گاهی نقطه ای از جهان را فرا می گیرد که البته در جهان کنونی بسیاری از کشورها اقدام به پیشگیری از چنین رخدادهایی نموده اند. اما به دلیل توسعه نامتوازن جهان همچنان این بلایا وجود دارند و انسان های فراوانی در رنج و محنت فرو می روند. چندین سال پیش، رخداد ناگوار زلزله بم همه ما را به اندوهی جانکاه فرو برد. هنرمندان بسیاری در فراق کشته شدگان و جهت کمک به آسیب دیدگان و بازماندگان برنامه هایی را اجرا کردند. از جمله مهم ترین این برنامه ها، کنسرت همنوا با بم به سرپرستی استاد محمدرضا شجریان بود. یکی از اشعار مورد استفاده توسط استاد در این کنسرت، غزلی از هوشنگ ابتهاج بود. اکنون به مناسبت سیل اخیر پاکستان می توان نگاهی دوباره به این غزل زیبا نمود:

 

 

برسان باده که غم روی نمود ای ساقی
این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی

حالیا نقش دل ماست در ایینه ی جام
تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی
 
دیدی آن یار که بستیم صد امید در او
چون به خون دل ما دست گشود ای ساقی
 
تیره شد آتش یزدانی ما از دم دیو
گرچه در چشم خود انداخته دود ای ساقی
 
تشنه ی خون زمین است فلک ، وین مه نو
کهنه داسی ست که بس کشته درود ای ساقی
 
منتی نیست اگر روز و شبی بیشم داد
چه ازو کاست و بر من چه فزود ای ساقی
 
بس که شستیم به خوناب جگر جامه ی جان
نه ازو تار به جا ماند و نه پود ای ساقی
 
حق به دست دل من بود که در معبد عشق
سر به غیر تو نیاورد فرود ای ساقی

این لب و جام پی گردش می ساخته اند
ورنه بی می و لب جام چه سود ای ساقی
 
در فروبند که چون سایه در این خلوت غم
با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی

نوشته شده توسط کوچ در ساعت 10:33 | لینک  | 

دنیای فریدون مشیری را می توان دنیایی مملو از یکرنگی و صمیمیت، طراوت و شادابی، امید و اعتماد نام نهاد. با خواندن بسیاری از اشعار مشیری، حس زندگی و جوانی به انسان دست می دهد و برای لحظاتی غم های عالم از دل آدمی زدوده می شود. البته مشیری یک نقاد اجتماع نیز بود و در اشعار خود به مسائل و مشکلات جامعه پیرامون خود نیز توجه ویژه ای داشت. اما معروفیت بیشتر مشیری به شعرهای عاشقانه است. شعر زیر یکی از عاشقانه ترین اشعار مشیری است:

 

تو کیستی که من این­گونه بی تو بیتابم؟

شب از هجوم خیالت نمی­بَرَد خوابم


تو چیستی که من از موج هر تبسم تو

بسان قایق سرگشته روی گردابم

تو در کدام سحر ، بر کدام اسب سپید

تو را کدام خدا؟

تو از کدام جهان؟

تو در کدام کرانه، تو از کدام صدف؟

تو در کدام چمن، همره کدام نسیم؟

تو از کدام سبو؟

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه

چه کرد با دل من آن نگاه شیرین، آه

مدام پیش نگاهی، مدام پیش نگاه

کدام نشأه دویده ست از تو در تن من؟

که ذره های وجودم تو را که می­بینند

به رقص می­آیند

سرود می­خوانند

چه آرزوی محالی ست زیستن با تو

مرا همین بگذارند یک سخن با تو :


به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر

به من بگو که برو در دهان شیر بمیر

بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف

ستاره ها را از آسمان بیار به زیر

تو را به هر چه تو گویی، به دوستی سوگند

هر آنچه خواهی از من بخواه، صبر مخواه


که صبر راه درازی به مرگ پیوسته ست

تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه

تو دوردست امیدی و پای من خسته ست


همه وجود تو مهر است و جانِ من محروم

چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته ست.

نوشته شده توسط کوچ در ساعت 20:39 | لینک  | 

با توجه به در پیش بودن سالروز درگذشت احمد شاملو، بی مناسبت ندیدم شعری از این شاعر معاصر را در این وبلاگ قرار دهم تا شاید مورد استفاده بازدیدکنندگان محترم قرار گیرد.

 

چه بگویم؟ سخنی نیست

می وزد از سر امید نسیمی،

لیک، تا زمزمه ای ساز کند

در همه خلوت صحرا

                              به ره اش

                                            نارونی نیست.

چه بگویم؟ سخنی نیست.

پشت درهای فروبسته

شب از دشنه و دشمن پر

به کج اندیشی

                     خاموش

                                نشسته ست.

بام ها

        زیر فشار شب

                              کج،

کوچه

        از آمد و رفت شب بدچشم سمج

                              خسته ست.

چه بگویم؟ سخنی نیست.

در همه خلوت این شهر، آوا

جز ز موشی که دراند کفنی، نیست.

وندر این ظلمت جا

جز سیا نوحه ی شو مرده زنی، نیست.

ور نسیمی جنبد

به ره اش

                نجوا را

                           نارونی نیست.

چه بگویم؟

سخنی نیست......

 

نوشته شده توسط کوچ در ساعت 18:2 | لینک  |